تبليغاتX
 قیومی
 

پدرم ...

و چه راحت تو سفر کردی و ما جا ماندیم

به خدا در همه سختی است که تنها ماندیم

نام تو یاری حق جلوه نموده است پدر

ما حسین ابن علی را به شفاعت خواندیم

تصوير اصلي را ببينيد

دوستان پر مهرم

سفر پدرم به دنیای باقی غمی بزرگ بر دلم و باری سنگین بر دوشم گذاشت .من با پیامهای سرشار از محبت شما و قدمهای پر مهرتان در مراسم یادبود پدرم آرام گشتم .از معبودم می خواهم هرگز تلخی سفر عزیزانتان را تجربه نکنید .تجربه ای که سخت و سنگین است..

 


 

نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


انتظار...

کوچه ها و خيابانها چراغاني است ،گويند تولد دردانه نرجس خاتون است .ميخواهم به يمن ورود تو که جماعتي شهر را برايت آذين کرده اند  شادي کنم ،اسفا که هيچ چراغي در دلم روشن نيست .کاش لااقل نگاه تو دلم را روشن کند ،من سخت چشم انتظارم ....

 

                   


 

نوشته شده توسط طاهره در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


سلام ,خداحافظ

 

چیز تازه اگر یافتی به این دو اضافه کنید تا بل باز شود در کمشده بر دیوار ...

                                                                                                                                                    


 

نوشته شده توسط طاهره در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


بیا پهلوان ...

دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست

اين طرف گود منم يک تنه،
آن طرف گود خدا با همه
زور خدا از همه کس بيشتر
زور من از مورچه هم کمتر است
آخرش او می برد
او که خودش داور است
بازوی من را گرفت
برد هوا، زد زمين
خرد شدم اين چنين...
آخر بازی ولی،
گفت: بيا
جايزه بازی و بازندگی
يک دل محکم تر است
يک زره آهنی
پاشو تنت کن ولی،
باز نبينم که زود
زير غمم بشکنی...!
 
"عرفان نظر آهاری"


 

نوشته شده توسط طاهره در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


از ریشه نشکنیم ...

شکستن و خم شدن  هم از طبیعت انسان است ُشکستن و خم شدن از شاخ و برگ حتی تنه ای تنومند ...

دعا کنیم از ریشه ها  نشکنیم ُ از ریشه شکستن آغاز خشک شدن است ُفرصتی برای ترمیم و شکوفایی دوباره نیست ...

سبز بون ُشکوفا شدن و ثمره داشتن برای اهل زمین و آسمان هدف خلقت است ...

 

              


 

نوشته شده توسط طاهره در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت


اگرچه روز من و روزگار ميگذرد ...

 


اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

 

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

 

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

 

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

 

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

 

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

 

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

 

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد

 


 

نوشته شده توسط طاهره در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت


سلام ...

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


 

نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت


نامه اي براي تو ...

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای بغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگري بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
  


 

نوشته شده توسط طاهره در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت


وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش...

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

 جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.
 

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

 چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....
 

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

 دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......
 

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

 من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
 

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

 از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......
 

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:
 

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

 

 



 

نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


بيا ....

اين كه سال هاي سال بر نگشته اي

اين كه اين سفر دراز شد

اين كه اين سفر شبيه راز شد

اين كه سال هاي سال نيستي

بي دليل نيست

سال هاي انتظار را

گر چه ظاهرا

انتظارها كشيده ايم

"منتظر" نبوده ايم

كار مثبتي نكرده ايم

اين همه نيامدن كه بي دليل نيست

ما خراب كرده ايم

گر چه ظاهرا ثواب كرده ايم

گر چه خسته اي از اين همه ريا

دير مي شود ؛ دير دير دير

ما عوض نمي شويم

لااقل شما بيا...!


 

نوشته شده توسط طاهره در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting