و چه راحت تو سفر کردی و ما جا ماندیم
به خدا در همه سختی است که تنها ماندیم
نام تو یاری حق جلوه نموده است پدر
ما حسین ابن علی را به شفاعت خواندیم

دوستان پر مهرم
سفر پدرم به دنیای باقی غمی بزرگ بر دلم و باری سنگین بر دوشم گذاشت .من با پیامهای سرشار از محبت شما و قدمهای پر مهرتان در مراسم یادبود پدرم آرام گشتم .از معبودم می خواهم هرگز تلخی سفر عزیزانتان را تجربه نکنید .تجربه ای که سخت و سنگین است..
نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت
کوچه ها و خيابانها چراغاني است ،گويند تولد دردانه نرجس خاتون است .ميخواهم به يمن ورود تو که جماعتي شهر را برايت آذين کرده اند شادي کنم ،اسفا که هيچ چراغي در دلم روشن نيست .کاش لااقل نگاه تو دلم را روشن کند ،من سخت چشم انتظارم ....

نوشته شده توسط طاهره در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت
چیز تازه اگر یافتی به این دو اضافه کنید تا بل باز شود در کمشده بر دیوار ...

نوشته شده توسط طاهره در پنجشنبه چهارم تیر 1388 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
دنگ دنگ
آی بيا پهلوان، وارد ميدان بشو
نوبتت آخر رسيد...
معرکه کشتی تو با خداست
نوشته شده توسط طاهره در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت
شکستن و خم شدن هم از طبیعت انسان است ُشکستن و خم شدن از شاخ و برگ حتی تنه ای تنومند ...
دعا کنیم از ریشه ها نشکنیم ُ از ریشه شکستن آغاز خشک شدن است ُفرصتی برای ترمیم و شکوفایی دوباره نیست ...
سبز بون ُشکوفا شدن و ثمره داشتن برای اهل زمین و آسمان هدف خلقت است ...

نوشته شده توسط طاهره در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت
اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد
چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد
به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد
کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد
نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد
به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد
همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد
شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد
نوشته شده توسط طاهره در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای بغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگري بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
نوشته شده توسط طاهره در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت
جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.
جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.
به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....
دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......
دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.
دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.
*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***
نوشته شده توسط طاهره در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت
اين كه سال هاي سال بر نگشته اي
اين كه اين سفر دراز شد
اين كه اين سفر شبيه راز شد
اين كه سال هاي سال نيستي
بي دليل نيست
سال هاي انتظار را
گر چه ظاهرا
انتظارها كشيده ايم
"منتظر" نبوده ايم
كار مثبتي نكرده ايم
اين همه نيامدن كه بي دليل نيست
ما خراب كرده ايم
گر چه ظاهرا ثواب كرده ايم
گر چه خسته اي از اين همه ريا
دير مي شود ؛ دير دير دير
ما عوض نمي شويم
لااقل شما بيا...!
نوشته شده توسط طاهره در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 22:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
زندگی :
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند....
هرکجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟
فهرست اصلی
دوستان
دفتر مقام معظم رهبري
استاد شهيد مطهري
دکترعلي شريعتي
فن بيان و گويندگي
وبلاگ استاد مجيد يراقبافان
استاد اکبر نصرالهي
محمد کاظم روحاني نژاد
دکتر عاطفه میرسیدی
مهدي اذرمکان . سردبير
افروز اسلامي
سیدمهدی شریفی
جلال عطار زاده
حسين رنجبران
مجيد زين العابدين
حميد امامي
مازيار ناظمي
محمد تورنگ
حميد محمدي
سميه رهگذر
محمد علي شفيعي
فاطمه محکم
شهيدان زنده اند ...
محمد رضا مومن علايي
محمد ال حبيب
محمد ايل بيگي
صادق علوي ازاد
حاجي (مقدمه )
ناظم بکايي
محمد عبادتي
محمد علي قيومي
قاسم زاده
مهدي بهاور
حميد صادق کاملي
محمد حسين (دوستدار حاج منصور )
يک حسابدار
محمد دلاوري
رضا حسين زاده گوينده خبر
علي احمدي
منادا
بينش سبز
حسام الدين مقدس زاده
ضامن آهو (کيميا)
مهدي صادقي
علي
نرگسی
بهروز تشکر
عباس کوهنورد
سجاد رحيمي مديسه
آنا و امين
مريم
لطيفه
خانم اناري
مومني ها
موسوي
سياوش وزيري مهر
همشهري
خبرکده
يوسف سلامي
حامد غفاري
حرف هاي يك دل تنها
احسان پور اسد مجري سيما
عليرضا پيام يار گوينده خبر تهران
يك وبلاگ با اسمان باراني
غلامرضا عادل
حسين مولوي
گمنام
خدمتگزار مهربان
غريبه ي ديروز
همکارم اسکندري در اهواز
مصطفي التجايي
وحید بهروز
پیوندهای روزانه
اشعار...
اوقات شرعی تهران
ماشين حساب
شاعران معاصر
ابوالفضل زرويي نصر اباد
چگونه با کودکانمان رفتار کنیم ؟
عليرضا قزوه
عبدالجبار کاکايي
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY