![]() |
![]() |
|
| زمان میگذرد ،زمانه نیز هم ... |
|
چند وقتي بود که خيلي از دوستان ميخواستن نرگس دختر گل من رو ببينند . نرگسم الان دو سال و سه ماهشه .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 7:15 توسط طاهره |
|
|
شبکه تلويزيوني الجزيره در گزارشي از افزايش گرايش مردم نروژ به مذهب و گرويدن شمار زيادي از آنان به اسلام خبر داده .... به گزارش اين شبکه تلويزيوني /کتابفروشي تانوم ، بزرگترين کتابفروشي نروژ هم اعلام کرده قرآن خريداران زيادي داره و از اين رو اين کتاب مقدس همواره در حال تجديد چاپ است. همچنين آمارهايي که مراکز اروپايي منتشرکردند نشان مي دهد تعداد افرادي که در سال 2007 ميلادي در اروپا به اسلام گرويدند به صد و چهارده هزار تن ميرسد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:41 توسط طاهره |
|
|
بعد از چند ماه انتظار ماه مهمانی معبود فرارسید . مهمانی که در آن ،بروی همه بندگان خدا باز است و هرگز کسی رانده نمیشود . ماه استغفار بندگان ، ماه تحمل ، ماه صبر ، ماه قران فرارسیده است . برای هم دعاکنیم . دعاکنیم از این ماه پر فضیلت انچه که شایسته بندگان است را بهره بریم . حلول ماه مبارک رمضان بر همه بندگان عاشق مبارک . التماس دعا ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:23 توسط طاهره |
|
|
شوپنهاور فيلسوف الماني در حالي که براي سوالات ازاردهنده اش به دنبال پاسخي بود ،در خيابان پرسه ميزد . از کنار باغي گذشت که تصميم گرفت بنشيند و گلها را تماشا کند .يکي از اهالي انجا رفتار عجيب او را ديد و پليس را خبر کرد ..... چند دقيقه بعد افسري به شوپنهاور نزديک شد و بي ادبانه از او پرسيد تو کيستي ؟شوپنهاور که خود به دنبال اين سوال بود سراپاي پليس رابرانداز کرد و گفت :اگر به من کمک کنيد تا پاسخ اين سوال را پيدا کنم مديون شما خواهم بود.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 7:40 توسط طاهره |
|
|
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها میروند،تنها انانکه با خود چتری میبرند به کار خود ایمان
دارند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:16 توسط طاهره |
|
|
تو پرشين بلاگ قبلا مطلبي نوشته بودم درباره کلاس درس استاد علي حاج خاني . استاد علي حاجي خاني در کلاسهاي مکالمه و محاضره ،صرف و نحو ، تفسير و....علاوه بر دروس اصلي در حاشيه کلاسهاي خود اغلب از تربيت اسلامي و اخلاقي نيز سخن ميگفت .کلاس درس استاد از جمله کلاسهاي پرمخاطب دانشگاه تربيت معلم ، علامه طباطبايي و شريف است و تقريبا مسائل روز و مشکلاتي رو که همه ماها عموما با ان روبرو هستيم رو مطرح ميکردند . به لطف خدا موفق شديم از استاد در راديو قران با موضوع خانواده استفاده کنيم . اولين برنامه ايشان از اغاز ماه شوال روزهاي پنجشنبه خواهد بود . به همه دوستان توصيه ميکنم اين برنامه رو دنبال کنند . ساعت پخش برنامه رو حتما اطلاع ميدم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:0 توسط طاهره |
|
|
ژوزه ساراماگو، نويسندة پرتغالي، كه بارها نامزد جايزة نوبل ادبيات شده بود، سرانجام ، و دير هنگام – در سن 76 سالگي اما از کوری برای شما بگویم من در سال ۱۳۸۰ سالروز تولدم این کتاب را از یکی از دوستانم هدیه گرفتم تا ان زمان با نویسنده و اثارش هیچ اشنایی نداشتم . خواندم شما هم بخوانید .... و.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 21:47 توسط طاهره |
|
|
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 7:47 توسط طاهره |
|
|
پــــــــرده بردار ز رخ، چهرهگشا ناز بس است عــــــاشق ســوخته را ديدن رويت هوس است دست از دامنت اى دوست، نخواهم برداشت تا مــــــن دلشـده را يك رمق و يك نفس است همــــــــه خوبان برِ زيبايىات اى مايه حُسن، فىالمثل، در برِ درياى خروشان چو خس است مـــــرغ پــــر سوختــه را نيست نصيبى ز بهار عـــرصـه جولانگه زاغ است و نواى مگس است داد خواهـــــم، غم دل را به كجا عرضه كنم؟ كه چو من دادستان است و چو فرياد رس است اين همـــــــه غلغل و غوغـــا كه در آفاق بوَد ســـوى دلـــــدار، روان و همه بانگ جرس است |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:19 توسط طاهره |
|
|
جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدر بزرگ و مادر بزرگ رفته بودند به مزرعه . مادر بزرگ يک تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه . موقع بازي جاني به اشتباه يک تير به سمت اردک خونگي مادر بزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت . جاني وحشت زده شد . لاشه را برداشت و برد پشت هيزم ها قايم کرد . وقتي سرش رو بلند کرد ديد خواهرش سالي همه چيز رو ديده ... ولي حرفي نزد !!
مادر بزرگ به سالي گفت توي شستن ظرف ها کمکم کن . ولي سالي گفت : مامان بزرگ جاني به من گفته مي خواد تو کارهاي آشپزخونه کمک کنه و زير لبي به جاني گفت : اردکه رو که يادت مي ياد ؟؟؟!!! جاني ظرف ها رو شست . بعد از ظهر همان روز پدر بزرگ گفت که مي خواد بچه ها رو به ماهيگيري ببره ، ولي مادر بزرگ گفت : متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي نياز دارم ، سالي لبخندي زد و گفت : نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته که مي خواد در دست کردن شام کمک کنه . و زير لبي به جاني گفت : اردکه رو که يادت مي ياد ؟؟!! آن روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد . چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش ، کاراي سالي روهم انجام بده . تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد . مادر بزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت : عزيز دلم مي دونم چي شده ، من اون موقع کنار پنجره بودم و همه چيز رو ديدم ! اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت . من فقط مي خواستم ببينم تا کي مي خواي به سالي اجازه بدي به خاطر يک اشتباه ، تو رو در خدمت خودش بگيره !!؟؟ گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد ، هرکاري که شيطان دائم اون رو به رختون مي کشه ، هر چي که هست ، بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاده بود و همه چيز رو ديده . همه زندگي تون ، همه کارهاتون رو ديده . اون مي خواد که بدونيد که دوستتون داره و شما را بخشيده . فقط مي خواد ببينه تا کي به شيطان اجازه مي ديد به خاطر اين کار شما رو در خدمت بگيره ؟؟!! بهترين چيز در باره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش مي کنيد نه تنها مي بخشه بلکه فراموش هم مي کنه !!! هميشه به خاطر داشته باشيد خدا پشت پنجره ايستاده ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 14:53 توسط طاهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی :
زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه عشق. زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه دستی است که می چیند.... هرکجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|